روبه روی مانیتور نشستم و همین طور تایپ می کنم اصلا متوجه نمی شم چی دارم می نویسم می تونی بخونیشون و برام توضیح بدی دارم چی می نویسم؟!!
باز دوباره دلم بهونه ت و گرفته ... هر چی به عکسات نگا می کنم دلم وا نمی شه یعنی دل تنگیش بخاطر ندیدنت نیست به خاطر خبری ازت نداشتن اِ ... تو نمی گی یه آدم اینجوری تو دنیاست که تو رو دوست داره که الان دو سه ماهه که ازت خبر خاصی نداره... که دلش برات تنگ شده ... که بهونت و می گیره... که دلش لک زده برای یه خبر جدید ... دارم کم کم عصبانی می شم جلو چشام و خون گرفته هیچ فک نمی کنی که ممکنه یه آدم حالا نه اینجوری... یه جور دیگه نگرانت باشه؟!!
پس چرا خبری ازت نیست؟
بغض گلوم و گرفته و فشار می ده اما نه گریه نمی خوام بکنم ... یعنی غرورم بهم این اجازه رو نمی ده که گریه کنم...
می خوام بزنم تو کار شاعرانگی... اگه حالت بد می شه از اینجا به بعدش و نخون!*(1)
زیبای من... چشمانت ... سر زمینی ست زیبا دنیایی ماورای تصورات کهنه ام...مکانی دور از دسترس غریبه ها ... جایی تنها ... من و تو ... در کنار هم ...
سکوتت آزارم نمی دهد... من هم در برابرت سکوت می کنم ... عشق من لبخندت دنیا دنیا عشق است که نثارم می کنی پس بخند... بخند به این زندگی تا رنگی دوباره به خود گیرد...
همچون بوته ی گل سرخ ظریفی و لطیف... سست می شوم و به زمین می افتم ... با خاک یکی می شوم ... بوته ات در قلب من ریشه دوانده است ...
انتظار تو دارم عشق من ... چشمانم به در گره خورد ... توان دوری ات را ندارم بی جان شدم و لایعقل... از این سو به آن سو چون دیوانه ای مست ... پریشان و پر غوغا...
چه گناهی از من سر زد؟ که اینچنین در برابرت از پای افتادم و وجودم از آتش عشقت گُر گرفت؟
اشک در چشمانم حلقه زده ... بغض گلویم را می فشارد... اما نه من گریه نخواهم کرد... من می ایستم ... من می ایستم در انتظارت تا بیایی ... همینجا ...
دستهایم سرد اند و گرمی وجودت را می طلبند
لطفی کن به من ... وقتی بازگشتی هرگز مرا تنها نگذار ... زانو می زنم ... عشق تو چه کرد با من عشق من؟ شانه هایم دیگر تحمل ندارند ...در کوله بارم غم دوری تو دارم...سنگین است ...
وزش باد در موهایت ... مرا دیوانه می کند... برق چشمانت را خورشید هم ندارد ...عشق تو چون رودی خروشان و دیوانه ... در وجودم ...
می سپارم افکارم را... به دریای وجودت ... و چون قایقی سر گردان به دنبال ساحلی می گردم... نا آرام در آرامش...پارو زنان...کمی نوازشم کن... زخم هایی که در وجودم رخنه کرده اند را مداوا کن... کمی نوازشم کن فقط همین ...عشق من تمام عاشقانه هایم نثار تو ... فقط مرا تنها نذار...
دستم به خورشید نمی رسد...می دونم که حرف هایم بی فایده است و من هیچ گاه تو را نخواهم دید... آواز ماندن را بخوان و به یادم بیفت... که چگونه به انتظارت نشسته ام....ای خورشید نیمه شب من...هیچ گاه پل نگاهت را به قلبم خراب نکن...نه نمی توانی آن را با خود ببری آخه اون قلب منه ...تا وقتی در قلب منی در اختیار توست اما خواهش می کنم تنها داراییم را نبر...
آسمون ابریه ... هوا سرد...لطفاً یه هیزم دیگه تو آتیش قلبم بنداز...آخه به گرما نیاز داره...مغزم و خالی کن و با رویا هات ببرم به آسمون...
نیستی ... نمی بینی... چشمانم را به هنگام گریه های شبانه...شب های فراوان تنهای...
...
سرم درد می کنه می خوام بخوابم ... شاید وقتی پاشدم ادامه اش و برات نوشتم...
پای من در ورقی
......................
*(1) این متن و خودم نوشته!!و فقط در هیچ صورتی خواهش می کنم ازش تو جاهای دیگه استفاده نکنید!آخه من اینو براش نوشتم تا بدونه چقدر دوسش دارم اگه جای دیگه ببیندش که مزه نمی ده!البته با کمک عمو شلبی و پابلو نرودا!آخه می خواستم یه شعر ازشون بزارم اما برای این مطلب هیچ شعر مناسبی بینشون پیدا نکردم...برای همین با کمک بعضی از تیترهای اشعارشون شروع به نوشتن این متن کردم... این قسمت های الهامی رو طوسی می کنم!
|