احساس قشنگی دارم یه احساس خوب به رنگ سبز ...
احساس سر زندگی احساس شاد بودن ...
چشام و می بندم ...صورتت می آد جلوی چشام... می تونم ببینمت... دستام و دراز می کنم و ...
باورت می شه؟!! من می تونم صورتت نوازش کنم ... چشات و بستی و لبخند می زنی...
آروم دستات و می گیرم...با چشای عسلیت خیره شدی بهم... آخ خدا دارم ... دارم می میرم از خوشی ... اینطوری نگام نکن! من که از اول دیوونه نبودم! یعنی بودم اما نه دیگه به این شدت! می دونی چی دیوونه ترم کرد؟ چشای عسلیت ... با اون برقی که می زنن...لبخندات...
دستات و فشار می دم...با تموم وجودم نگات می کنم... بغض گلوم و گرفته ... راستش و بگو واقعاً خودتی؟
پس چرا حرف نمی زنی؟ دلم تنگ شده برای اون صدای مهربونت...
نمی خوای بگی این مدت کجا بودی؟نمی خوای بگی چرا خبری ازت نیست؟ نه؟!...هرجور دوست داری...
سرم و می ندازم پایین اما بازم زیر چشمی نگات می کنم ... تا حالا بهت گفته بودم من عاشق این لباستم... تو این لباس واقعاً خوش تیپ و جذاب به نظر می رسی...
مثل اینکه وقت رفتنت رسیده ...
می بینی چه دختره خوبی شدم... دیگه وقتی می ری گریه نمی کنم... فقط نگات می کنم ... اما کاش بدونی همین نگا کردنم از هزار روز گریه تلخ تره ... کاش بدونی... و دفعه ی بعدی هرگز از کنارم نری...
صورتی می شم ... صورتی چرک ... پر از تلخی ... در عین لطافت ... اما نه ! من می خوام آبی شم ... و به آسمون برسم... تا همیشه از اون بالا نگات کنم... می خوام قرمز شم ... و به شعله های عشق پیوند بخورم ... تا همیشه تو قلبت شعله بکشم... من می خوام آبی و قرمز باشم... مثل همیشه...
پای همه مردم آ در وسط احساسات کاغذی ما!!!
..............................................................
کاش هیچ وقت ترکم نمی کردی ... دلم برات تنگ می شه... زود زود بیا تا انقدر دلتنگت نشم ....
(می دونم خودمم می دونم ...نیازی نیست خدا گوشزد کنی که اون فقط تو خیالم هستش...خودم می دونم...) |