خدا جون دوست دارم!باورم نمی شه این منم؟!دارم دیوونه می شم سر از پا نمی شناسم...یعنی داره می آد؟
حیف... من که نمی تونم برم ببینمش... اما... اما عیبی نداره! بقیه که می رن! بقیه که می بیننش...بقیه که حالش و می پرسن و از تنهایی درش میارن... بقیه پیشش هستن و خوشحالش می کنن.
از خوشحالی یه جا آروم نمی شم... دارم دیوونه می شم! انقدر ذوق زده ام که خودمم نمی فهمم چی دارم می نویسم... دستام تند تند روی کیبرد می رقصن و حروف و تایپ می کنن...
چشام و می بندم و تو رو تصور می کنم... حتی دیدنت تو خواب و رویا هم شیرین استش! خنده یک ثانیه از روی لبام کنار نمی ره... گونه هام خیسن... می فهمی؟ خیس از خوشحالی ...قلبم تند تند می زنه داره احساست می کنه... انگار همین دور و ورایی ...
وایسا ببینم اینجا نیستی؟ کجایی؟ من احساسم بهم دروغ نمی گه... هی اینجایی؟ پشت پرده ای؟ ببینمت؟ آها دیدی گفتم اینجایی! بی معرفت دو هفته بود ندیدمت!
یعنی تو همه ی دیوونه بازیای من و بعد از اینکه بهم گفتن داری می آی ایران دیدی ؟ خوب دیگه حالا پررو نشو! احساسم می کنی؟ احساس می کنی دستام و تو دستت؟ دلم برات یه ذره شده بود... دنبال دستمال نگرد ترجیح می دم گونه هام همینجوری خیس باشن
باید بری؟ نمی شه چند ثانیه دیگه هم بمونی؟باشه هر جور راحتی...
برات پرواز خوبی آرزو می کنم و موفقیت...
دیگه پایی نمونده که تو ورقی جا بذاریم!
...................................................
خدایا ممنونم... خیلی دوست دارم
می دونم... اما بعضی اوقات دیدنش تو رویا هم خیلی کمکم می کنه مثل الان.... |