هی با تو ام اشکام و می بینی؟ می بینی و انقدر بی تفاوتی؟نه نمی بینی و گرنه یه ثانیه هم دووم نمی آوردی...سردمه احساس تنهایی می کنم...دلم برات تنگ شده دیشب وقتی رو تختم نشسته بودم یه لحظه احساس کردم داری نگام می کنی برگشتم و دیدیم هیچی اون پشت نیست... لرز کردم...و تو نیومدی و من تموم شب منتظرت بودم...بالشم و بغل کردم و آروم چشام و بستم...دستام لمس شده بود...همه جا تاریک بود همه جا سیاه بود...هیچ چراغی روشن نبود و منتظر تو بودم...و تو نیومدی...و من بی خودی خوشحال شده بودم و تو نیومدی و من...قلبم دردش گرفت آروم گفت آخ بهش گفتم که آروم باش بالاخره یه روز یه خبری ازش می شه...نوشتم سیاه...سیاه...چون پر از دلتنگیِ .چون پر از غمِ.چون پر از اشکِ.ازم نخوا که یه همچین نوشته ای رو رنگی کنم چون هیچ رنگی به اندازه ای غمگین نیست که این نوشته رو باهاش رنگ کنم.از رنگ سیاه استفاده کردم چون وقتی هیچ رنگی نباشه همه جا سیاه می شه سیاه...سیاه ...
پاورقی.... چه اسم آشنایی....
......................................
حرف نزن نمی خوام حتی یه کلمه هم در این
باره بدونم چون خودم می دونم این موضوع تقصیر تو نیست .
(خدا یا کمکش کن... خواهش می کنم... قول می دم دختر خوبی باشم قول...)
قربانت یک آدم اینجوری که دیگه داره کم کم شاکی می شه تا بهمن ماه وقت داری
سریع کارات و درست کن انقدرم تو اعصاب من... مگه اینجا توالت عمومی؟!