دیشب یه خواب می دیدم یه خواب خوب... یه خواب آرامش بخش... خواب می دیدم تو یه اطاقیم و تو رو یه تخت خوابیدی درست مثل فرشته ها...و یه لبخند زیبا گوشه ی لبت نقش بسته من می تونستم بیدارت کنم و می تونستم با هات حرف بزنم اما این کار و نمی کردم... و از دور فقط بهت نگا می کردم از آرامشت لذت می بردم یه احساسی بهم می گفت که خیلی وقته که به همچین خواب شیرینی فرو نرفتی و خیلی به این آرامش نیاز داری... اونقدر لبخند زیبایی تو خواب زده بودی که حاضر نبودم حتی یک ثانیه هم که شده این احساس شیرین و ازت بگیرم... و من نگاهت می کردم و همچنان خواب بودی... وقتی اومدی غلت بزنی پشت پرده قایم شدم... تا منو نبینی و دوباره بخوابی... اما تو بیدار نشدی و من با خیال راحت دوبار اومدم بیرون و شروع کردم به تماشا کردنت... مثل اینکه سردت بود... و تو یه ملحفه فقط رو خودت کشیده بودی ترسیدم سرما بخوری برای همین یه پتو انداختم روت و تو اونو حسابی دور خودت پیچیدیش حسابی دلتنگت بودم اما حتی یه بارم وسوسه نشدم بیدارت کنم... نمی دونم چرا اما اینجوری راحت تر بودم... وقتی داشتم می رفتم حسابی به صورتت دقت کردم اون مو های قهوه ای لـَخت و خوش رنگت ریخته بود تو صورتت و یه ته لبخند ملیح رو لبات نقش بسته بود آخ که درست مثل فرشته ها بودی فقط نفهمیدم که بال هات و کجا جا گذاشته بودی؟ شاید زیر تختت قایمشون کرده بودی و شایدم تو کمدت گذاشته بودیشون...
بال های ما در آسمان کاغذی پرواز می کنند... و پاهایمان در آن وقت به خواب رفته اند...
.................................................................................................................
گلم گل کاشتی دمت گرم!
خیلی ذوق زده بودم شاید به خاطر همین هم این خواب و دیدم! |