o پس آدم ها کجان؟ آدم تو بیابون احساس تنهای می کنه. با آدم ها هم آدم احساس تنهایی می کنه.
o هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.آدمها دیگر فرصت شناختن چیزی را ندارند پس چیز های ساخته و پرداخته می خرند اما چون کسی نیست که دوست بفروشد آنها اینچنین بی دوست مانده اند
o زندگی یکنواخت است اما اگر تو مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد
o تو موهای طلایی داری اگر مرا اهلی کنی گندم مرا به یاد تو خواهد انداخت،آنگاه من صدای وزیدن باد در گندم زار را دوست خواهم داشت...
o امیر کوچولو رو به سوی گل های سرخ کرد و گفت: شما زیبا هستید اما به خاطر تان نمی توان مرد. گل سرخ من از همه شما سر تر است.چون من فقط به او آب داده ام او را به زیر حباب بلورین گذاشته ام و به شکایت او، به خودخواهی او و گاه به سکوتش گوش داده ام او گل سرخ من است...
o پادشاه گفت : تو خودت را محاکمه خواهی کرد و این سخت ترین کار است.
o هرگز نباید از روی حرف گل ها درباره شان قضاوت کرد ،می بایست از ورای حیله گری های ناشی از ضعفشان پی به مهرشان برد...
o اهلی کردن یعنی چی؟ اهلی کردن چیز فراموش شده ای است، یعنی علاقه ایجاد کردن...
o هر گاه به آسمان نگاه کنی چون من در یکی از آن ستاره ها زندگی می کنم و خواهم خندید ، برای تو گویی همه ستاره ها دارند می خندند. پس تو ستارگانی خواهی داشت که خندیدن بلدند.
o برای تو من روباهی هستم شبیه بقیه ی روباه ها، ولی اگر تو مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. کم کم دارم می فهمم... گمانم که آن گل مرا اهلی کرده است
o هر وقت غمگینم به یاد حرفهای روباه می افتم: آدم اگر تن به اهلی شدن بدهد باید پیه گریه کردن را هم به تن خود بمالد.
o اگه کسی گلی رو دوست داشته باشه که تو کرور ها و کرور ها ستاره فقط یه دونه از اون هست برای احساس خوشبختی همین قدر بسشه که نگاهی به اون همه ستاره بندازه و بگه گل من یه جایی میون اون ستاره هاست . اما اگه بره گل رو بخوره براش مثل این که یه هو تموم اون ستاره ها پتی کنن و خاموش بشن.
کسی رد پای امیرکوچولو رو روی جاده ی کتابام ندیدش؟
............................................................................
امید بدارم که تو هم وقتی بچه بودی کتاب شازده کوچولو رو خونده باشی چون تنها اون موقع است که احساسم و نسبت به این جملات درک می کنی و این جمله ها همون حالت رویایی و خیال انگیز و برات پیدا می کنن و وقتی می خونیشون قلبت به تپش می افته... اونوقت که تازه خون تو رگات جاری می شه و احساس می کنی زنده ای... |