بدنم تب کرده...هوای بیرون خیلی خوبه می رم تو بالکن... آخ خدا چه هوایی نگام به ماه گره می خوره یه پاپیون خوشگل امشب چقدر زیبا تر به نظر می آد... آخ خدا... احساس می کنی؟ قلبم چقدر تند تند می زنه انگار یه آشنا این دور و ورهاست...قلبم داره از جا کنده می شه... اوه خدای من... کمکم کن یه بویی می آد یه بوی خوب یه بوی باور نکردنی... احساس می کنم ...همه جا... این بو رو... انگاری صدای پا می آد بر می گردم و دور و برم و نگا می کنم... هیچ کس نیست... اما بو... صدای پا... پس اینا چی هستن؟ مال کی ان؟ این چند وقته خوب استراحت نکردم احتمالا مال اونه... اما نه... نه انگاری یه نفر منو زیر نظر داره یکی بجز خدا... دست و پامو جمع و جور می کنم... یه چیزی تو وجودم موج می زنه یه احساس متفاوت تمام تنم مور مور می شه یه نفس عمیق می کشم... و می خندم... شاید خیالاتی شدم... شاید از اثرات کم خوابیه... می آم تو خونه یه کتاب می گیرم دستمو شروع می کنم به خوندن... مامانم می آد تو و می گه چه بوی عطر خوبی مال چیه؟با هیجان ازش می پرسم صدای پاها رو هم می شنوی و می گه انگار از همین نزدیکا می آد...
اما نرسید اما نمی آد دیگه نه صدای پا می آد نه صاحبش نه هیچی بازم یه فرصت طلایی دیگه که تو نمی آی به ایران و من منتظرت می مونم تا شاید یه روز بیای...
نمی تونم باور کنم...
بازم...
اما چرا؟!!
من در این باره توضیح می خوام!
چرا...؟چرا...؟چرا...؟چرا...؟چرا...؟
امیدوارم حرف هایی که زدن درست نباشه...
تو بازم نمی آی؟
دلتنگم همه ی حرفام تکراری شدن حق می دم به هر کی هر چی بخواد به این نوشته های آخرم بگه... |