روی صندلی نشستم تو اتاقم
به یه گوشه زل زدم و مثه دیوونه ها دارم حرف می زنم البته آروم طوری که هیچ کس نمی شنوه اما دارم حرف می زنم
آره دارم با خدا حرف می زنم!هر چند جواب هیچ کدوم از سوالام رو نمی ده اما اون خیلی مهربونه به همه ی حرفام گوش می ده ازش می خوام که یه روز ببینمت! صداش نمی آد ولی می دونم که داره به این خواستم می خنده! اما یه لحظه واسا …این تو نیستی که جلوم واستادی؟ هه خودتی یکم فکر کن!
احساس می کنی دستام و؟ هی چرا ماتت برده؟!! این منم که دستات و گرفته ... می بینی؟ تو اینجایی !! تو اطاق من!
بیا بشین حتما خیلی خسته ای... من می رم برات یه چیزی بیارم که بخوری... نمی خوای؟ باشه عیبی نداره... می دونی احساس خوبی دارم از اینکه اینجایی ... دلم می خواد از جات تکون نخوری و پیشم بمونی آخه وجودت بهم خیلی آرامش می ده... دستات و لمس می کنم و به اوج دنیا می رسم... ازت متشکرم... ازت متشکرم که به دیدنم اومدی... می بینی آبی آبی شدم
نمی خوام رفتن و ببینم خداحافظ عزیزم...
پای ما در ورق زندگی...
..................................
بازم بیا پیشم دلم برات تنگ می شه |